نظر علي الطالقاني
46
كاشف الأسرار ( فارسى )
است پس كافر است يا نيست ، آيا مقصودش گفتن همين لفظ بود يا لفظ ديگر بود و از روى غلط اين لفظ بر زبان او جارى شد ، و آيا مست بود يا نبود ، و آيا دانست كه اين قرآن است و بىحرمتى نمود يا ندانست ، و آيا به اختيار بود يا نبود و هكذا . و چون پاى شك در ميان آمد شكى نيست كه بايد گفت كافر نشده و هنوز مؤمن است . و دليل اين مطلب بسيار است از استصحاب و قاعدهء دفع حدود به شبهات و اجماع علماء و اهل بيت ( ع ) . و اگر خود آن منكر اظهار يكى از اين عذرها يا عذر ديگر نمايد كه از گفتهء او شك نمائيم و امر مشتبه شود ، اگر چه تا او نگفته بود آن عذر و شك ظاهر نبود ، باز همان قواعد جارى است . از اينجا دانستى كه حكم به ارتداد نمودن چقدر مشكل است . پس واى بر جهّال عوام و ناقصان طلّاب كه به اندك لغزش مسلمانى قربة الى اللّه حكم به كفر او مىنمايند و اين را منشأ فخر و علم و كمال خود مىدانند و حال آنكه بيچاره نه معنى ارتداد فهميده و نه سبب ارتداد و نه معنى ايمان فهميده و نه معنى كفر و از روى هوس هر چه خواهد مىگويد . فَسَيَأْتِيهِمْ أَنْبؤُا ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ . 41 پس اى عزيز تا بتوانى ستّارى نما و كافر را مسلمان كن نه آنكه مسلمان را رسوا و كافر نمائى ، مگر با ظهور و يقين . و ايضا از آن تحقيق دانستى كه تقسيم عقايد به اصول دين و اصول مذهب و اختلاف نمودن در اين كه منكر اصول مذهب هم مثل منكر اصول دين كافر است يا نه ، چنانچه در بعضى از كتب و رسائل مذكور است ، اگر ضرر نداشته باشد از بعضى جهات معلوم نيست كه فائدهء مهمّى بر اين تقسيم و فروع وى مترتّب شود كما لا يخفى . مطلب دهم در بيان انضمام عمل به اعتقاد . بدان كه مقصود ما از ايمان چيزى است كه منشأ استحقاق بهشت شود و شخص را از خلود جهنّم و عذاب نجات دهد ، و دانستى كه او عبارت است از معرفت و اعتقاد به چهار اصل . و خلاف است در اين كه ايمان به اين معنى علاوه بر معرفت و اعتقاد مذكور ، اقرار و شهادت زبانى و يا چيزى كه بدل زبان باشد مانند اشاره به دست و سر و چشم و نحو آن هم مىخواهد يا نه ، بلكه همان معرفت و عدم انكار كافى است . و بر فرض آن كه اقرار نيز مىخواهد ، آيا عمل ديگر هم ضرور است كه مراد فعل همهء واجبات و ترك